از سوزش زخمشان غزل ساخته ایم/ اما به غرورشان نپرداخته ایم/ دریای حماسه اند و ما بیهوده/ قلاب درون خشکی انداخته ایم.
من از اشکی که میریزد زچشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم
رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم
همه گویند این جمعه بیا ! اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم ...
برچسب:
نویسنده: سالاری صدر